ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

تلخ و شیرین91.12.20

1391/12/21 1:03
نویسنده : مامی فریبا
100 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مامی جون ورووجک خانوم امروز اتفاقات زیادی افتادبرامون بزار از کله سحر شروع کنیم تا شب ساعت 10.امروز من نوبت رنگ مو داشتم بخاطر همین 9صبح بیدارشدم و توهم که خود شیطونت بیدار شده بودی کمی بهت شیر دادم و مامیت عوض کردم و سایلای تو رو برای رفتن به خونه مامانم و وسایلای خودم برای رفتن به آرایشگاه آماده کردم بعد زنگ زدم آزانس و تو رو بردم خونه مامانم و خودمم رفتم آرایشگاه از ساعت 10 اونجا بودم تا ساعت 12 برابر موهامو فندقی و بلوطی ترکیبی زدم بعد آرایشگاه سریع اومدم خونه برنج گذاشتم و  سبزی پاک کردم و لباسارو توی ماشین لباسشویی انداختم و حمام رفتم ولی تو تا شب ساعت 8 مهمون مامانم بودی نیاوردم خونه  و بعد بابا اومو 2تن ماهی اورد و با کمی سیب زمینی و پیاز سرخ کردیم و شد ناهارمون و و بابا کمی خوابید ولی من داشتم برات مطالب مینوشتم تا ساعت 4 که بابا خواست بره سرکار منو هم اورد خونه مامانم (یه چیز جالب امروز بعد 1سال سوار موتور شدم البته موتور بابایی منظورم چون وقتی بابایی نبود و من خونه مامانم بودم دایی میثم که میخواست من و برسونه خونه من و با موتور میبرد بعد که بابایی میپرسید باچی اومدی خونه میگفتم با تاکسی تلفنی اومدم یادش بخیر چقدر دروغ دروغگومصلحتی میگفتم تا دعوام نکنه) چون از وقتی باردار شدم همش با ماشین اینور و اونور میرفتیم و بابایی نمیذاشت سوار موتور بشم خلاصه اومدم بالا و دیدم داری بازی میکنی  و کمی بهت شیر دادم خیلی خستم بود فکر کنم یه 1ساعتیم خوابیدم تا اینکه خاله فرزانه از مدرسه اومد و توی خواب شنیدم میگه اینو عیدی میخوام بدم به سارینا برای سارینا اوردم منو بگو دیگه خوابم نبرد که از فضولی تااینکه عصر ساعت 7 خاله فریده اومد خونه مامانی و منم زنگ زدم آتلیه که بریم واسه انتخاب عکسات خلاصه من و تو و خاله فریده و مامانم و بابام رفتیم آتلیه وای نگو چه دخملی چه عکسایی وقتی عکسات دیدم انگار عکس یه بچه دیگه بود نه انگار که مال خودمی همش حسودیم میشد فکر میکردم عکس یه بچه دیگس و میخواستم بگم کاش دختر منم اینطوری بود که یادم می افتاد  عکسای تو وای نگو نمیدونستم کدوم و انتخاب کنم بقول حسن شماعی زاده کی انتخاب کنم کدوم جواب کنم حالا قضیه منه کدوم انتخاب کنم کدوم انتخاب نکنم خلاصه با هزار قرو قمیش بالاخره 17 عکس انتخاب کردیم که باباهادیم بعد خودش رسوند و اونم تائید کرد ولی یکم سر قیمتش از دست بابایی نارحت شدم بابایی گفت پولش زیاد شده و ما 1سالگیشم دوباره باید بیاریم عکسش بندازیم بیا تو کمتر کن تعداد عکساش تا هزینه عکس هم کمی کمتر بشه البته حقم داشت ولی همین که گفت دیگه داشت گریم میگرفت اشک توی چشمام جمع شد از اونجاییم که بابایی خیلی بدش میاد من توی بیرون از خونه یا جلوی مردم گریه کنم و همیشه میگه یکم جلوی خودت بگیر قبول کردهوراهوراهورابالاخره یه جایی اشکام بدردم خورد خیلی خوشحالم گلم فقط بخاطر توماچماچماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)